!باز ديگه چی شده؟
!!خدا آدم رو به اين فلاکت نندازه
يک مدتيه يک چيزی تو گلوم گير کرده... خيلی دلم می خواد بگمش اما... اما نمی تونم... اصلاً نمی دونم چه جوری بايد بگمش!... هر چی می نويسم٬ می بينم نه!! نشد... اينا اونی که می خواستم بگم نيستند
ولش کن٬ بی خيال!!! زمان همه چی رو درست می کنه... یادمه معلم هندسه و گسسته ی پیش دانشگاهی مون (آقای رامین راد که من خیلی هم دوستش داشتم) یک بار یک حرف خیلی خوشگلی زد... گفت: فراموش کردن یک چیز خیلی طبیعی یه! از این که درسها یادمون بره نباید عصبانی و ناامید شد... اصلاً خیلی وقتها فراموش کردن یک نعمته!! خیلی اتفاقات تو زندگیِ ما آدمها می افته که اگر نتونيم فراموششون کنيم٬ همش خودمون رو سرزنش می کنيم... اين جوری ممکنه ديوونه بشيم
راست می گفت!! خوب که نگاه می کنم می بينم زندگی ما آدمها خيلی بالا و پايين داره... خیلی اتفاقات می افتند که بايد خدا رو شکر کنيم که با گذشت زمان فراموش می شند
باز نصفه شبی زده به سرم... يک آهنگ که پر از خاطره ست و هيچ وقت برام تکراری نمی شه گذاشتم٬ ديگه بدجوری رفتم تو حس
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چيده؟
...

